بایگانی برای ’ روزانه‘ موضوع

کار کردن با جنس مخالف!

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹

این مسئله شاید برای خیلی‌ها به عنوان یک معضل مطرح نباشد، مخصوصاً کسانی که شاید تجربه‌ای بیشتر داشته باشند و مدت زیادی باشد که دارند کار می کنند. ولی به شخصه برایم خیلی ساده نیست که با یک خانوم کار کنم.

پیشاپیش عرض می‌کنم که زود قضاوت نکنید چون اصلاً آدم مذهبی‌ای  نیستم! مشکل اصلی من اصلاً بحث مذهبی نیست، بحث سر راحت بودنه. من اصولاً خیلی با دوستام و همکارام صحبت می‌کنم و باهاشون شوخی می‌کنم و اصولاً با هرکسی زود رفیق می‌شم ولی واقعیت اینه که نمی‌دونم چجوری باید با خانوم‌ها صحبت کرد تا هم از دستت ناراحت نشن و هم اینکه باهاشون راحت باشی! مخصوصا برای من که مجردم! اصولاً این گونه بحث ها رو اصلاً دوست ندارم پیش بکشم ولی نمی‌دونم دقیقاً باید چکار کنم که نه آبروم بریزه و وجه‌ام خراب نشه و هم اینکه می‌خوام صمیمی بشم. البته قرار نیست به هر خانومی که قراره کار کنم خدای ناکرده نظر داشته باشم! :) به همین خاطر این مشکل من هم برای خودش معضلی شده!

ببینید من اصولاً با دخترای هم سن و سال خودم هیچ مشکلی ندارم ولی نمی دونم چرا وقتی باید با بعضی خانوم‌هایی که کمی ازخودم بزرگ‌تر هستند مشکل ارتباط پیدا کنم !

عجب‌ها!

ارسال شده در روزانه | نظرات (۰)

رمضان داره میاد!

مرداد ۱۸م, ۱۳۸۹

قبلاً هم گفته بودم که کلاً آدم نوستالژیکی هستم، به همین خاطر جدای از مسئله‌ی روزه گرفتن و نگرفتن کلاً خیلی با حس و حال ماه رمضون حال می‌کنم. اینکه موقع اذان که می‌شه همه می‌رن خونه هاشون تا افطار کنند و هم اینکه با همه‌ی سختی بیدار شدن صبح زود بازهم خیلی ها صبح  زود برای خوردن سحری بیدار می‌شن. من خودم شاید خیلی روزه نگیرم ولی چه روزه بگیرم و چه نگیرم بازهم عاشق ماه رمضونم.

سال اولی که دانشگاه قبول شدم همون اول ورودمون به دانشگاه مصادف بود با ماه رمضون و اون موقع بود که شام‌هاشون خوب بود! اون اوایل خیلی با غذاهای دانشگاه حال می‌کردیم ولی نمی‌دونستیم که این غذاهای خوب فقط برای ماه رمضونه! بعد که ماه رمضون تموم شد غذا ها تغییر کرد و اصلاً اون غذاهایی نبود که قبلا! دیده بودیم!

برچسب: ،
ارسال شده در روزانه | نظرات (۱)

من نگرانم

مرداد ۱م, ۱۳۸۹

انگار خیلی زود باید خیلی چیزها رو فراموش کنم! همین دیروز بود که وقتی از زور سختی درسها شب‌های امتحان تا ساعت ۵ صبح بیدار می‌موندم و با خودم می‌گفتم بزار امتحانات تمام بشه! ببین چه می‌کنم و چه نمی‌کنم! حالا هم که یک‌ هفته از امتحاناتم می‌گذره هنوزهم نمی دونم باید چکار کنم و دلتنگ دورانی هستم که حداقل بی‌کار نبودم! ولی چه کنم که در این مدت چهار سال همه‌اش یاد گرفتم دلتنگ گذشته باشم و دل‌نگران آینده!

دل‌نگرانی‌ای که نمی دانم چطور بگویمش، چطور فکرش را برایتان بگویم. همیشه دل‌نگران بودم. انگار که قرار است همیشه یک اتفاق منفی بافتد . همیشه اتفاقی هست که باید بیافتد من نگرانش باشم. همیشه چیزی هست که باید نیافتد و من قادر نیستم جلویش را بگیرم!

ای! بد دردی است این عادت به نگرانی! بدجوری اخت شده‌ام با چیزی که نباید بشوم.الان هم که از امتحاناتم گذشته است و واقعاً چیزی برای نگرانی وجود ندارد ولی همچنان نگرانم، شب‌ها نمی‌دانم چندساعت در تخت‌ام می مانم و ناخودآگاه به نگرانی‌هایی که شاید برایم پیش‌بیاید فکر می‌کنم. انگار میراث دانشگاه برای ما بیماری‌‌های مختلف روانی است! اضطراب، اسکیزوفرنی! و هزار تا کوفت و زهر مار دیگر!

الان هم که این‌ها را می‌نویسم نمی‌دانم چرا ناخواسته نسبت به شهر تبریز آلرژی پیدا کرده ام و انگار قرار است آنجا تفاق بدی برایم بیافتد! فردا قرار است برای کاری یه سری به تبریز بزنم و همان روز برگردم، ولی بازهم نگران!

برچسب:
ارسال شده در روزانه | نظرات (۱)