بایگانی برای ’ عشقولانه‘ موضوع

داستان دخترک عاشق

دی ۵م, ۱۳۸۸

این رو یکی از این گروههای ایمیلی برام فرستاد بخونید:

خترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد…
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.

خواندن بقیه این مطلب »

ارسال شده در عشقولانه | نظرات (۰)

غم تنهایی

آبان ۳۰م, ۱۳۸۸

شاید درست نباشد نوشتن این نوشته، شاید دزست نباشد نوشتن این جملات در حالی که همه ی کسانی که این وبلاگ را می خوانند من را می شناسند، شاید روزگاری پاک کردم این نوشته را، ولی می نویسمش.
نخندید به من! تو را به خدا نخندید! من هم خوب آدمم! بعضی وقتها آنقدر تنها می شوم که خدا خودش می داند، نداشتن یک هم دم که با او درد دل کنم در شهری که در آن در اوج فشار هستی واقعآ وحشتناک است!
دلم بدجور گرقته!
شاید باید به جای بلاگیدن، تویت می کردم این نوشته را!

ارسال شده در روزانه، عشقولانه | نظرات (۳)

شروع …

آبان ۱۶م, ۱۳۸۸

دخترک داشت گریه می‌کرد
پدر: چه شده؟
دختر: همه چیز تمام شد! بیچاره شدم! دوست پسرم ترکم کرده. دیگر امیدی به زندگی ندارم!
پدر: در ایام جوانی گاهی قبل از شروع فکر می‌کنیم که به خط پایان رسیده‌ایم، ولی هنوز خیلی مانده تا شروع کنیم!

فیلم ۱۷ again

ارسال شده در عشقولانه، فيلم، قصار | نظرات (۰)