<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزانه‌ها</title>
	<atom:link href="http://www.daily.1nevis.com/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.daily.1nevis.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 21 Jan 2010 12:53:44 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>آواتار</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/70</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/70#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Jan 2010 12:55:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فيلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=70</guid>
		<description><![CDATA[بالاخره فیلم زیبای آواتار را دیدم. برای منی که اصولآ فیلم های تخیلی را دوست ندارم، بسیار جذاب بود. داستان بسیار ساده است. عده‌ای بیگانه به سرزمینی حمله می‌کنند و می‌خواهند آنجا را غصب کنند و از منابع آنجا به نفع خود بهره ببرند. منتها تفاوت قضیه اینجا است که در این فیلم بیگانگان زمینی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بالاخره فیلم زیبای <a href="http://www.imdb.com/title/tt0499549/">آواتار </a>را دیدم. برای منی که اصولآ فیلم های تخیلی را دوست ندارم، بسیار جذاب بود. داستان بسیار ساده است. عده‌ای بیگانه به سرزمینی حمله می‌کنند و می‌خواهند آنجا را غصب کنند و از منابع آنجا به نفع خود بهره ببرند. منتها تفاوت قضیه اینجا است که در این فیلم بیگانگان زمینی اند و مردم سرزمین &#8220;پاندورا&#8221; همان بیگناهان همیشگی. احساسی که بعد از دیدن این فیلم به من دست داد همان بود که بعد از دیدن سه گانه ارباب حلقه ها تجربه کردم. بعد از مدتها دیدن یک فیلم خوب واقعآ لذتی دارد</p>
<p>جلوه های ویژه‌ی این فیلم براستی محصور کننده است، تصاویری که از سرزمین &#8220;پاندورا&#8221; در این فیلم دیده می‌شود در اولین نگاه ما را به یاد جنگل‌های آمازون می‌اندازد، جنگل‌هایی که  ناشناخته بودنش می‌توان درآن تصور هرگونه اتفاقات سحرآمیز را داشت، شاید به همین خاطر هم بوده باشد که جیمز کامرون تصاویر عجیب و غریب و موجودات &#8220;شش پا&#8221; ی این فیلم را در این جنگل خلق کرده است.</p>
<p>در هرصورت حتی اگر فیلم‌های تخیلی خوشتان نمی‌آید این فیلم را از دست ندهید. در زیر تریلری از فیلم را که در <a href="http://www.avatarmovie.com/index.html">سایت اختصاصی فیلم </a>هست را می‌بینید. امیدوارم خوشتان بیاید.</p>
<div><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="476" height="362" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowfullscreen" value="true" /><param name="flashVars" value="vid=17077182&amp;repeat=1&amp;siteHostUrl=http%3A//movies.yahoo.com" /><param name="wmode" value="transparent" /><param name="src" value="http://d.yimg.com/m/up/ypp/movies/player.swf" /><param name="flashvars" value="vid=17077182&amp;repeat=1&amp;siteHostUrl=http%3A//movies.yahoo.com" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="476" height="362" src="http://d.yimg.com/m/up/ypp/movies/player.swf" wmode="transparent" flashvars="vid=17077182&amp;repeat=1&amp;siteHostUrl=http%3A//movies.yahoo.com" allowfullscreen="true"></embed></object></div>
<p><object classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="480" height="295" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/5PSNL1qE6VY&amp;hl=en_US&amp;fs=1" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed type="application/x-shockwave-flash" width="480" height="295" src="http://www.youtube.com/v/5PSNL1qE6VY&amp;hl=en_US&amp;fs=1" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/70/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قیصرانه</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/66</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/66#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Jan 2010 22:13:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=66</guid>
		<description><![CDATA[کلآ آدم نوستالژیکی هستم، منتها نمی دانم چرا نسبت به فیلم قیصر این احساس را درام! بگذریم! توصیه می‌کنم که اگر دو دقیقه وقت برای تلف تکردن دارید، قسمت دیالوگ بهمن مفید را برای هزارمین بارهم که شده ببینید!

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کلآ آدم نوستالژیکی هستم، منتها نمی دانم چرا نسبت به فیلم قیصر این احساس را درام! بگذریم! توصیه می‌کنم که اگر دو دقیقه وقت برای تلف تکردن دارید، قسمت <a href="http://www.youtube.com/watch?v=3ArDMWD1lSA&amp;feature=related">دیالوگ بهمن مفید</a> را برای هزارمین بارهم که شده ببینید!<br />
<object style="height: 344px; width: 425px;" classid="clsid:d27cdb6e-ae6d-11cf-96b8-444553540000" width="100" height="100" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowScriptAccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/3ArDMWD1lSA" /><param name="allowfullscreen" value="true" /><embed style="height: 344px; width: 425px;" type="application/x-shockwave-flash" width="100" height="100" src="http://www.youtube.com/v/3ArDMWD1lSA" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true"></embed></object></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/66/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۴۸ ساعت استرس و التهاب</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/63</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/63#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 20:33:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=63</guid>
		<description><![CDATA[به قول یکی از دوستانم ما( یعنی من و خودش!) خیلی گشادیم! برای یک امتحان کلی وقت داریم اون وقت می ذاریم تا شب امتحان بمونه و ۴۸ ساعت  و مخصوصآ ۱۲ ساعت آخرش را چنان زجر کشیم که هر دم آرزوی مرگ خوشتر آید!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به قول یکی از دوستانم ما( یعنی من و خودش!) خیلی گشادیم! برای یک امتحان کلی وقت داریم اون وقت می ذاریم تا شب امتحان بمونه و ۴۸ ساعت  و مخصوصآ ۱۲ ساعت آخرش را چنان زجر کشیم که هر دم آرزوی مرگ خوشتر آید!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/63/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ملت متخصص!</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/62</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/62#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 10:32:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[داروسازي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/archives/62</guid>
		<description><![CDATA[خیلی وقت بود که برنامه‌ی خانواده  را که از وقتی که یادم می‌آید از شبکه ی یک ظهر ها پحش می شود را ندیده بودم، تا اینکه امروز اتفاقی وقت نهار این برنامه رو دیدم، نمی دانم برای اولین بار بود یا اینکه قبلآ هم همچین کاری صورت گرفته بود. یک عطار آورده بودند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی وقت بود که برنامه‌ی خانواده  را که از وقتی که یادم می‌آید از شبکه ی یک ظهر ها پحش می شود را ندیده بودم، تا اینکه امروز اتفاقی وقت نهار این برنامه رو دیدم، نمی دانم برای اولین بار بود یا اینکه قبلآ هم همچین کاری صورت گرفته بود. یک عطار آورده بودند و داشت راجع به گیاهان مختلف توضیح می‌داد. نمی خوام جامعه ی محترم &#8220;عطارها&#8221; را زیر سوال ببرم و یا اینکه خدای ناکرده رشته‌ی چند هزار ساله ی عطاری را مضموم معرفی کنم، منتها مراتب اصولآ برای هر چیزی مخصوصآ در تلویزیون از آدم متخصص اش استفاده می‌کنند. مثل این هست که به جای یک دندان پزشک در برنامه‌ای تلویزیونی از یک &#8221; دندان ساز&#8221; برای توصیه‌های مربوط به سلامت دندان دعوت کنند!</p>
<p>با وحود این همه متخصص داروساز گیاهی دیگر به نظر اوج بی فکری یک تهیه کننده را می رساند که از یک &#8221; عطار&#8221; برای توصیه‌های بهداشتی در مورد داروها استفاده کنند!</p>
<p>همیشه گفته ام که منت احرام را کشیدن خودش بی اخترامی ‌آورد، منتها دیگر بی احترامی هم حدی دارد. دوستانی که این مطلب را می‌خوانند و در رشته های علوم پزشکی درس خوانده اند می دانند ما داروسازان چقدر درس های وحشتناکی را می‌خوانیم، با وحود خواندن این همه درس سخت و طاقت فرسا که شاید بتوان بگویم سخت‌ترینشان هم همین رشته‌ی &#8221; داروهای گیاهی و یا<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Pharmacognosy"> فارماکوگنوزی</a>&#8221; است بازهم این وضع ماست. نمی خواهم بگویم که سختی دروس شخصیت می‌آورد ، منتها ی مراتب برای هر چیزی در جامعه متخصص اش وجود دارد.مثلـ برای توصیه های مربوط به علوم شیمیایی حتی مایی که کلی شیمی به صورت تخصصی خوانده ایم در اولویت نیستیم و یک کارشناس و یا دگتری شیمی ارحج است  و برای توصیه‌های پزشکی از پزشکان استفاده می کنند نه یک بهیار! و برای توصیه‌های دارویی در هر زمینه‌ای از یک داروساز استفاده می‌کنند نه یک نسخه پیچ یا عطار!</p>
<p>مملکت گل و بلبل و سنبل یعنی این!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/62/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نوستالژی فیلم‌های قرن نوزدهمی!</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/59</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/59#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 11:37:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[فيلم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=59</guid>
		<description><![CDATA[راستش را بخواهید خیلی از فیلم‌های مدرن خوشم نمی‌آید، البته انکار نمی‌کنم که از دیدن آنها لذت خیلی زیادی می‌برم، منتهای مراتبط دیدن فیلم‌هایی که کمی رئال‌تر باشند برایم جذابیت بیشتری دارد. شاید بهترین فیلم‌هایی که دیده ام همان بهترین فیلم‌هایی باشد که شما دیده باشید، فیلم‌هایی چون پیانو، ویولون قرمز، پیانیست، کتاب خوان، گناه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>راستش را بخواهید خیلی از فیلم‌های مدرن خوشم نمی‌آید، البته انکار نمی‌کنم که از دیدن آنها لذت خیلی زیادی می‌برم، منتهای مراتبط دیدن فیلم‌هایی که کمی رئال‌تر باشند برایم جذابیت بیشتری دارد. شاید بهترین فیلم‌هایی که دیده ام همان بهترین فیلم‌هایی باشد که شما دیده باشید، فیلم‌هایی چون پیانو، ویولون قرمز، پیانیست، کتاب خوان، گناه اصلی، داستان عجیب بنجامین باتن، از جهنم، داستان عشق، تری لوژی پدرخوانده، و کلی فیلم‌های دیگر. منتهای مراتب دیدن بعضی فیلم‌ها حس زیبایی را به من می‌دهد؛ فیلم‌هایی که توضیح دهنده‌ی وقایع قرن نوزدهمی در انگلیس و کشورهای اسکاندیناوی است.</p>
<p style="text-align: center;">شاید اگر بگویم تمام فیلم‌هایی که در این مود ساخته می‌شود را دوست دارم اغراق نکرده باشم، حتی فیلم‌هایی که خیلی‌ها آن را خیلی فیلم‌ قویی‌ای ندانند. فیلم‌هایی چون کازانوا با آن موسیقی متنش که برگرفته از قطعات چهار فصل ویوالدی است براستی لذت وافری از دیدن فیلم به من می‌دهد.<br />
<img class="aligncenter" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/e/e0/Sherlock_holmes_ver5.jpg/200px-Sherlock_holmes_ver5.jpg" alt="" /></p>
<p>یکی از بهترین فیلم‌هایی که تا کنون در مود قرن نوزدهم دیده ام فیلم &#8220;از جهنم&#8221; با بازی &#8221; جانی دپ&#8221; است که واقعآ من را سر حال آورد.</p>
<p>اخیرآ فیلمی دارد اکران می‌شود به نام &#8220;<a href="http://www.imdb.com/title/tt0988045/">شرلوک هلمز</a>&#8221; که براستی منتظرم که فیلمش به بازار سیاه ایران بیاید تا آن را ببینم! نوستالژی دیدن فیلم سریالی که مدتها از دیدن آن لذت می‌برم خودش دنیای دارد! البته من آن موقع ها که این سریال برای بار اول از تلویزین ایران پخش می‌شد خیلی کم سن بودم، ولی زمانی که تکرارش را صبح ها ساعت ۹شبکه دو پخش می کرد بهترین اوقات زندگی‌ام بود.</p>
<p>حال که عکس‌های این فیلم را می‌بینم واقعآ دارم دیوانه می‌شوم که فیلم را ببینم . تحلیل که روزنامه‌ی &#8220;لو<a href="http://www.latimes.com/entertainment/news/la-et-sherlock-holmes25-2009dec25,0,5145320.story">س آنجلس تایمز</a>&#8221; در این زمینه خیلی جالب است ، حتمآ توصیه می‌کنم که این فیلم را از دست ندهید</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/59/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>داستان دخترک عاشق</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/56</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/56#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Dec 2009 21:48:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[عشقولانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=56</guid>
		<description><![CDATA[این رو یکی از این گروههای ایمیلی برام فرستاد بخونید:
خترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد&#8230;
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،  				از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>این رو یکی از این گروههای ایمیلی برام فرستاد بخونید:</p>
<p><span style="font-size: 13pt; font-weight: 700; font-family: Arial;">خترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد&#8230;<br />
پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.<br />
دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،  				از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می  				دید احساس خوشبختی می کرد.<br />
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد.<br />
او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ  				کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا  				می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت.</span></p>
<p><span style="font-size: 13pt; font-weight: 700; font-family: Arial;"><span id="more-56"></span><br />
</span></p>
<p>دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با  				موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.<br />
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش  				به باریکی یک خط می شد.<br />
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به  				دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت.<br />
یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می  				نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که  				از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار  				دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.</p>
<p>روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می  				گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می  				شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق  				لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این  				مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.<br />
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر  				شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی  				پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش  				به شش تا رسیده بود.</p>
<p>دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر  				کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز  				کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت  				مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد.<br />
در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته  				بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.</p>
<p>زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با  				یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته  				روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست&#8230;  				و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.</p>
<p>ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات  				بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و  				طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به  				جستجویش رفت&#8230; شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف  				زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در  				دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش  				را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.</p>
<p>زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.  				در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی  				دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود  				را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند  				گفت: دوست هستیم، مگر نه؟<br />
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.</p>
<p>چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش  				نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.<br />
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در  				بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و  				اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش  				بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟<br />
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.</p>
<p>مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که  				ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ،  				نوشته های روی این ستاره چیست؟<br />
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این  				را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش  				کردم.<br />
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟<br />
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟<br />
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود:<br />
<span style="color: #ff0066;">معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست  				که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد</span></p>
<p style="text-align: right;">
<p style="text-align: right;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/56/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من اگه خدا بودم!</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/54</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/54#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Nov 2009 19:29:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[موسيقي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=54</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/54/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>غم تنهایی</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/52</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/52#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Nov 2009 17:45:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشقولانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/?p=52</guid>
		<description><![CDATA[شاید درست نباشد نوشتن این نوشته، شاید دزست نباشد نوشتن این جملات در حالی که همه ی کسانی که این وبلاگ را می خوانند من را می شناسند، شاید روزگاری پاک کردم این نوشته را، ولی می نویسمش.
نخندید به من! تو را به خدا نخندید! من هم خوب آدمم! بعضی وقتها آنقدر تنها می شوم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شاید درست نباشد نوشتن این نوشته، شاید دزست نباشد نوشتن این جملات در حالی که همه ی کسانی که این وبلاگ را می خوانند من را می شناسند، شاید روزگاری پاک کردم این نوشته را، ولی می نویسمش.<br />
نخندید به من! تو را به خدا نخندید! من هم خوب آدمم! بعضی وقتها آنقدر تنها می شوم که خدا خودش می داند، نداشتن یک هم دم که با او درد دل کنم در شهری که در آن در اوج فشار هستی واقعآ وحشتناک است!<br />
دلم بدجور گرقته!<br />
شاید باید به جای بلاگیدن، تویت می کردم این نوشته را!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/52/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جو گیری</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/51</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/51#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 22:34:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/archives/51</guid>
		<description><![CDATA[کلآ وبلاگ نویسی جو گیری و حسیه! البته برای من!
بعد مدتی که می خوام چیزی بنویسم، نوشتنمن نمی آد، منتها بعد از اینکه یک مطلب نوشتم، حس نوشتنم میآد و هی دوست دارم پشت سر هم بنویسم!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کلآ وبلاگ نویسی جو گیری و حسیه! البته برای من!</p>
<p>بعد مدتی که می خوام چیزی بنویسم، نوشتنمن نمی آد، منتها بعد از اینکه یک مطلب نوشتم، حس نوشتنم میآد و هی دوست دارم پشت سر هم بنویسم!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/51/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برای چه می نویسم؟</title>
		<link>http://www.daily.1nevis.com/archives/50</link>
		<comments>http://www.daily.1nevis.com/archives/50#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 22:29:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>رضا</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.daily.1nevis.com/archives/50</guid>
		<description><![CDATA[اینجا فقط برای دل خودم می نویسم، دفترچه خاطرات الکترونیکی خودم را اینجا قرار می دهم. حالا هرکی خواست بیاد ببینه! بازدید برای عموم آزاد هست!!
نمی خوام هم که شلوغ شود!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اینجا فقط برای دل خودم می نویسم، دفترچه خاطرات الکترونیکی خودم را اینجا قرار می دهم. حالا هرکی خواست بیاد ببینه! بازدید برای عموم آزاد هست!!</p>
<p>نمی خوام هم که شلوغ شود!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.daily.1nevis.com/archives/50/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
